Skip to content

مرور کتابِ که میداند پروانه ها کجا می میرند

تصویر کتاب که میداند پروانه ها کجا می میرند
برای سفارش کتاب به روی تصویر آن کلیک کنید

To read an English excerpt from, Who Knows Where Butterflies Die, please click here.

Butterflies represent the most vulnerable people.
بخش اول

معجزۀ تولد

از صبح زود بچه ها بیقرار و بیتاب بودند و نمی توانستند چشمشان را از روی ساعت دیواری اتاق نشیمن بردارند. انتظارشان برای دیدن مادر و کوچولویِ تازه به دنیا آمده، بنظرشان تمام نشدنی میرسید. همزمان که پرستارشان را در مورد اینکه بچه ها چطور درست میشوند یا به دنیا میآیند سؤال پیچ کرده بودند، در کنار پنجرۀ مشرف به خیابان پرسه می زدند تا به محض برگشتنِ آنها از بیمارستان، در را برویشان باز کنند

اوایل بعد از ظهر، سرانجام ماشین پدرشان را دیدند که از پیچ خیابان پدیدار شد. هر سه اشان فریاد زنان از جا پریدند: “آمدن … !”  و تا خودشان را به در ورودی برسانند، پدر جلوی در خانه ترمز کرده بود. بچه ها خیلی دلشان برای مادرشان تنگ شده بود و برای دیدن او نیز بیقرار بودند. مادر با همیاری همسرش که زیرِ بازویِ اورا گرفته بود – در حالیکه نوزادش را عاشقانه در آغوش می فشرد – به آرامی به داخلِ خانه قدم برداشت. با وجودیکه خیلی خسته و فرسوده بنظر میرسید، همزمان با لبخندی شیرین و پر محبتی، برای بچه هایش که از ذوقشان به دوروبرشان بالا پایین می پریدند، مدام با دست بوسه میفرستاد

آوردن نوزاد به خانه، مورد بسیار شعف انگیزی برای همۀ افراد خانواده خصوصاً برایِ بچه ها بود. آنها با بیصبری منتظرِدیدن خواهر جدیدشان بودند. خوشحالی اشان به حدی آنها را از خود بیخود کرده بود که پرستارشان را وا میداشت تا مدام آنها را از جلویِ دست و پای پدرمادرشان کنار ببرد تا آنها بتوانند نوزاد را به اتاقش در طبقۀ دوم برسانند

به محض آنکه مادر نوزاد را به روی تختش گذاشت و رویش را کنار زد، همگی سرک کشیدند تا او را که به آرامی یک فرشته خوابیده بود ببینند. او به قدری ظریف و کوچک بود که تقریباً لایِ تایِ پتویِ نرم و صورتی رنگش گم شده بود

بچه ها نمی دانستند در مورد کوچولوی تازه وارد چه عکس العملی میباید داشته باشند. ابتدا فکر میکردند به محض آنکه او را به خانه بیاورند میتوانند با او بازی کنند. با دیدن ظرافت و کوچکی او، در تعجب مانده بودند که کِی می توانستند به چنان آرزویی برسند. با همۀ تردیدها و ناباوریهایی که نوزاد در دل خواهربرادرهایش ایجاد کرده بود، طولی نکشید که محبتش به دل همۀ آنها نشست و همچون نگینی در محاصرۀ عشق و محبتشان قرار گرفت

با دیدن نوزاد اولین سؤالی که به ذهنشان رسید اسم او بود. همه کنجکاو بودند که او را چه بنامند

درست وسط بهار بود؛ زمانیکه به فرمان طبیعت زمین نفسی کشیده و جان تازه ای برای همۀ موجودات به ارمغان آورده بود. شاخه ها به غنچه نشسته، هوا لطیف و معطر از بوی نرگس و سنبل، و خیابانها از ریزش شکوفه های سفید و صورتیِ درختان گیلاس سراسر رنگین بودند. پرندگان کوچک و بزرگ نیز به اوج آسمان آبی به پرواز و بسیاری از گلها، با در بر گرفتن پروانه های پر نقش و نگار که همچون شکوفه هایی شناور به هر سویی موج می زدند، به زیبایی خود بیش از پیش افزوده بودند. بدنیا آمدن نوزاد هم هنگام با تولد دوبارۀ طبیعت، فکر و ذهن خانواده اش را بر آن داشت تا نامی برای او بگزیند که نه تنها یادآور شگفتی های چنین فصل پرشکوهی باشد، بلکه گویای نوزادی به آن زیبایی و ظرافت نیز باشد. با این تصور، سرانجام همگی به این اعتقاد رسیدند که باید او را “پروانه” نامید

*     *     *

درکنجِ زندگی ای نسبتاً مرفه، در پایتخت آب و خاکی که “دور-سرزمین” نامیده میشد، این پروانۀ کوچک و زیبا، با تغذیه از عشق بیدریغ خانواده اش، همچنان بزرگ و بزرگتر میشد. پدرو مادرش افرادی تحصیلکرده، با هوش و صاحبِ عقیده بودند. آنها به سبب دفعات سفرهایشان به خارج از سرزمین خود، فرصتی یافته بودند تا دنیای پر آزادیِ خارج از میهنشان را دیده و تفاوتهایش را در مقایسه با آب و خاک خودشان درک کنند. خیلی وابسته به خانه و خانواده بودند و تمامی سعی اشان برآن بود تا بچه هایشان، نه تنها از علم و دانش بهره ای بگیرند، بلکه از نظر انسانی، به مسائل اجتماعی و دنیایی اشان آگاه و در مبارزه با بیرحمیها و بی عدالتیها فعال باشند. در هر فرصتی به آنها می آموختند تا در حد یک انسانِ منصف و حساس به درد و شادی دیگران، چگونه به غرور و شخصیتِ فردی ارج و به محدودۀ آزادی هر کسی احترام بگذارند و با اصول آن زندگی کنند

مادرِ خانواده زنی بسیار مهربان، با جثه ای ظریف، چشمانی عسلی و پوستی روشن بود. معمولاً موهای نسبتاٌ بور تیره و تابدارش را که تا روی شانه هایش میرسید بالای سرش جمع میکرد. صدای صاف و آرامش بخشش، شوخ طبعی اش و لبخندی که هرگز از روی لبانش محو نمیشد، او را در میان دوستان و فامیل و همسایه ها بسیار محبوب کرده بود. راحتی و رفاهِ افراد خانواده اش همیشه در رأس افکارش بودند و برای رسیدن به این هدف، از خود گذشتگیهای بیشماری میکرد. همسرش به او خیلی می بالید و او را نورِخانه میدانست؛ و هر وقت به هر دلیلی مادر از خانه دور بود، همۀ چراغها را روشن میگذاشت تا خانه را درغیاب او نورانی نگاه دارد

پدرِ خانواده مردی خوش قلب، بلند قامت و قوی جثه بود. در کار شخصی اش که به اتفاق همسرش میگرداند، بسیار موفق و در تهیۀ راحتی افراد خانواده اش بسیار کوشا بود

این زن و شوهر – که در بین فامیل و دوستانشان به “پرنده های عشق” معروف بودند – با شخصیّت صلح طلبی که داشتند و با وفاداری و حمایتی که نسبت به یکدیگر نشان میدادند، نه تنها کانونِ خانواده اشان را هر چه بیشتر، گرمتر و محکم تر نگاه میداشتند، بلکه ارزشهایِ خانوادگی اشان را نیز به فرزندانشان انتقال میدادند. در صدد بودند تا تصویرِ خوب و محکمی از یک زندگیِ موفق و پر محبتِ خانوادگی در ذهن بچه هایشان بجای بگذارند تا آنها بتوانند آنرا در زندگیِ شخصیِ خودشان پیاده کنند

کشورشان – دور-سرزمین – خانۀ مردمی از طبارهای مختلف بود که همه با هم زیر یک آسمان زندگی میکردند. به طرف شمال، مثلِ زمرد، سبز و مثلِ بهشت زیبا بود. رودخانه هایی داشت که در مسیرشان، حیات را به هر کجا میرفتند میبردند؛ و دریاچه هایِ کوچک و بزرگ و کوهستانهایِ سر به فلک کشیده ای که ابهتشان لرزه به اندام بیننده می انداخت. بارش پیاپیِ باران در این منطقه باعث طراوتِ طبیعت و تولید آبشارهایی بود که از ارتفاعات، مثل تور عروس به زمین میریختند و ذراتِ شناور آبشان در فضا، زیر نور خورشید می درخشیدند. مردم این خطه اکثراً پوست و مو و چشم روشن داشتند و بسیار مهربان و میهماندوست بودند

به طرفِ جنوب – طبیعت رو به خشکی میرفت تا به جایی که صحرایی میشد و آفتابِ بیشتر، روی نحوۀ زندگی، عادتها و شکل و ظاهرِ مردم این خِطه اثر محسوسی بر جای گذاشته بود. بیشترِ مردمِ روستایی در نقاط مختلف – همچنانکه پدرانشان – معمولاً زارع یا گله دار بودند که تنها راهِ درآمدنشان بود. در عین حال، جاده هایِ طولانیِ بسیاری هر گوشۀ این سرزمین را تا مناطق دوری در دنیایِ خارج ارتباط میداد و باعث باز شدن راه تجارت میشد. طبیعت این سرزمین و گوناگونیِ آب و هوا و مردمش، باعث شده بود نقطه ای در آن گوشۀ دنیا بوجود بیاید که هم نوعش در جای دیگری نباشد

این سرزمینِ بزرگ نه تنها از نظرِ مواردِ طبیعی و معدنی بسیار غنی بود، بلکه توأم با ثروت انرژیِ مردمی اش، حتی بیشتر از آنی داشت که اگر با ذکاوت و تردستی هدایت میشد، جوابگویِ زندگیِ خوبی برای همه می بود. اما دربُعدی از زمان، این کشور پهناور، تحت سلطۀ فرمانروای بی کفایت و مُستبدی که خود را برترین قدرت می پنداشت و “فرمانروایِ کبیر” مینامید، قرار گرفت که دفترِ سرنوشتِ زندگیِ مردم را ورق زد

فرمانروای کبیر، حکومتش را از طریق پدری که توسط یک کودتا به قدرت رسیده بود به ارث برده بود و آنطور که باید و شاید در دنیا رسمیت نداشت. به این دلیل، او هرگز اتکاء به نفس کامل به دوام حکومتش پیدا نکرد و همیشه با وحشت اینکه روزی آنرا از دست بدهد زندگی میکرد. برای آنکه بتواند فرمانروایی اش را دائمی کند، به فرمانداران داخلی کشورش و اَبَرقدرتهایِ خارجی، باجهای کلان میداد تا از او و تاج و تختش حمایت کنند و بودجۀ آنرا از طریق ثروتهای ملی و میهنی کشورش فراهم میکرد. مادامیکه حامیان خریداری شدۀ داخلی و خارجیِ این فرمانروا از قبالِ او فَربَه و فربه تر می شدند، مردم طبقۀ زحمتکش میهنش فقیر و فقیرتر میگشتند. از آنجایی که حتی نقشۀ مسالمت آمیزی هم برای حل چنین مشکلی نداشت – روز به روز – به تعداد ناراضیان حکومتش افزوده میشد. از طرفی هم سعی میکرد تا مردمش را هر چه بیشتر در تنگدستی نگاه بدارد تا فکرو وقتشان بیشتر صرف فراهم کردن مایحتاج خانواده اشان بشود تا مقابلۀ با او. بتدریج، چون کارهای عمرانی این فرمانروا در جهت مدرنیزه کردنِ کشورش، بیشتر در جاهایی که حامیان داخلی او زندگی میکردند اجرا میشد، اختلافات طبقاتی بین مناطق شهری و روستایی نیز هر روز عمیق تر و محسوس تر بنظر میرسید

چنین اجهافاتی باعث نارضایتی روز افزون عمومی و خصوصاً اعتراض علنیِ طبقۀ روشنفکر و هوشیار به آنچه میگذشت را بوجود آورده بود که از دید فرمانروای کبیر و حامیانش نیاز به سرکوبی داشت. در عین حال، هر چه بیشتر با مردمش سختتر میشد، بیشتر مورد تنفر و سرکشی آنها قرار میگرفت و برای خاموش کردنشان، بیشتر مجبور به اعمالِ زور و خشونت میگردید

کمیِ اتکاء به نفس فرمانروا و معطوف بودن توجهش به دوام قدرتش و ترس از دست دادنِ آن، او را بر آن داشت که شبکۀ مخفی ای از حامیان و وفادارانش برای جاسوسی در میان مردم تشکیل بدهد. این جاسوسان که “ناظران” نامیده می شدند، چنان تعلیم و تربیت شده بودند که همچون چشم و گوش فرمانروا بودند. آنها به هر لباسی خود را در بین مردم جا می زدند تا مخالفین فرمانروا را شناسایی کرده و آنها را برای تنبیه شدن به دَخمه های مخوف او ببرند. این حرکات ظالمانه باعث شده بود تا مخالفین به صورت پنهانی و زیرِزمینی به فعالیتهای خود ادامه بدهند. بدین ترتیب، کشور ظاهری آرام به خود گرفته بود درحالیکه در اندرون می جوشید و منتظرِ زمانی مناسب بود تا منفجر بشود

ناظران از طرف فرمانروا بقدری خوب تأمین می شدند که بتدریج، تمام توجه و هدف آنها در حفظ آن حکومت، معطوف به تداوم منافع خودشان شده بود. آنها خوب میدانستند که تا وقتی فرمانروای کبیر بر مَسنَدِ قدرتش موجود باشد، میتوانند در ثروت و مکنت و سِمَتهایی که بودند باقی بمانند. و بدین منوال، هرکدامشان همچون مستبدِ ظالمی، زندگیِ مردم را چنان فلج کرده بودند که عمق و وُسعش از توصیف خارج شده بود

ناظران همه جا بودند. آنها خود را به هر حرفه و شکلی، از کارگر و باغبان و بقالِ محله تا دوست و آشنا در می آوردند تا همه را از نزدیک زیر نظر داشته باشند. اگر چنانچه به کسی شک میکردند، او را بقدری سریع میگرفتند و میبردند که رَدی از او به جای نمی ماند. خصوصأ با این کارشان چنان رُعب و وحشتی در بین مردم ایجاد کرده بودند که کمتر کسی جرأت تکرار نام فرمانروا، خانواده اش و یا هر چیزی که مربوط به او میشد را داشت

کم کم چنین سرزمین پهناوری تبدیل به یک زندان نامرعی شد. زندانی که مردم سلحشور و دلیرش را در خود به اسارت داشت. زندانی که باعث بود آن مردم باهوش و با ذکاوت – بال و پَر بسته و مستأصل – شاهدِ زمانی باشند که بی ارادۀ آنها از کنارشان میگذشت و مردم خطه های خارجی را به تمدنهای والاتری سوق میداد در حالیکه، آنها را هر روز بیشتر در عمقِ زمان دفن میکرد. از طرفی هم، هر چه سلبِ آزادی و تحمیل محدودیتها و فشارهای مادی بر آن ملت ستمدیده بیشتر میشد، از آن مردمِ وطن پرست، دلاوران و جانبازانِ بیشتری ساخته میشد. آنها فقط در انتظارِ موقعیتِ مناسبی بودند تا حباب شیشه ای ای را که در آن محبوس بودند درهم شکسته و وجودِ همه را از هوایِ پاکِ آزادی سرشار کنند

آزادی خواهانی که از اعتراضِ عَلَنی به خفقان موجود باکی نداشتند، از هر راه و وسیله ای استفاده میکردند تا حقایق پنهان شده در مورد نقطه ضعفهای فرمانروای کبیر و اَعمال غیر انسانی او و حکومتش را افشا کنند. و اما هر بار که آنها از حقیقت می نوشتند، طرفداران حکومت قلمشان را می شکستند و صدایشان را خفه میکردند. ولی آزادی خواهان بی پروا قلمهای شکسته را بر داشته و بلند تر و رساتر می نوشتند. هدفشان بر آن بود تا انرژیِ اتحاد را در فکر و ذهن فرسودۀ مردم جاری نگاه دارند و وابستگی اشان را برای برانداختن حکومت عقب افتادۀ بیمصرف و دروغگویِ فرمانروای کبیر و طرفدارانش، هر روز عمیق تر و محکم تر کنند. آنها هیچ بیمی از ناظران جبّار و تهدیدهایشان به شکنجه های طاقت فرسا در دخمه های مخوف فرمانروا نداشتند؛ دخمه هایی که وحشتناکی اشان زبانزد همه بود. دخمه هایی که زندانیانرا بعد از شکنجه های پیاپی در آنها رها میکردند و موشهای صحرایی را به جانشان می انداختند تا بدنهای پاک و فداکارشان را – زنده زنده – چنان از بین ببرند تا اثری از آن شکنجه ها باقی نماند. این آزادیخواهان، ارزش غرور و شخصیت ملی را که در آزادی فکری و فردی مردمشان نهفته می دیدند، بالاتر از ارزش جانی خود می دانستند و با قربانی کردن خود، امیدوار بودند آنچه را که سزاوار ملت و میهنشان بود به آنها بازگردانند

  *     *     *

در یک چنین اوضاع نابسامانی، پروانه در محاصرۀ عشق و توجه خانواده اش بزرگ میشد بی آنکه بداند در کشورش چه میگذرد

مادر – همچنانکه به باقی فرزندانش – به او توجه زیادی نشان می داد و همیشه او را منظم و آراسته می گرداند. موهای بلند و بور تیره اش را معمولاً با چند سنجاق تزئینی از صورتش کنار میزد تا چشمهای روشن درشتش که با مژه های بلندش تزیین شده بودند، بیشتر نمایان باشند. طبیعت فعال پروانه باعث شده بود تا زودتر از آنچه خواهرو برادرهایش انتظار داشتند به جمع بازی آنها ملحق بشود

آنها در خانۀ قدیمی بزرگی در شمال پایتخت، در محل بسیار سبزی که درمحاصرۀ درختهای گردو و گیلاس و توت بود زندگی میکردند. این خانه در طول گرمای تابستان سایه و در روزهای یخبندان زمستان از تابش نور خورشید برخوردار بود. اتاق خواب اصلی و کتابخانۀ دنجی برای استفادۀ همۀ افراد خانواده در طبقه سوم و اتاق بچه ها در طبقه دوم قرار داشتند. درِ ورودی اتاق بچه ها به راهرویی باز میشد که بجای دیوار، با نرده ای از چوب قرمز گیلاس با کنده کاریهایِ زیبا محصور بود. این نرده، در دو طرف پلۀ مارپیچی که طبقه دوم را به اتاق نشیمن، درست در کنار شومینه، ارتباط می داد ادامه داشت. در داخل پیچ این پله یک لوستر بسیار بزرگی روی یک گیاه بزرگ استوایی آویزان بود که به زیبایی محیط جلوۀ خاصی بخشیده بود. اتاق نشیمن – که منطقۀ بسیار وسیع و بازی بود و شامل اتاق ناهارخوری و آشپزخانۀ روباز نیز میشد، می توانست تعداد بسیار زیادی را هنگام پذیرایی در خود جای بدهد

داخل خانه بسیار دوست داشتنی و راحت بود و خیلی هم با حوصله و دقت نگهداری میشد؛ اما حیاط خانه، برای همه، جایِ خاصِ خودش را داشت. جایی بود که برای فرد فرد خانواده پر از خاطرات استثنایی و شیرین بود

در وسط حیاط، استخر بزرگی با کفی فیروزه ای رنگ قرار داشت که علاوه بر آنکه مثل یک معبد مورد ستایش همۀ افراد خانواده بود، وجودش در کیفیت هوایِ داخل خانه در روزهای گرم و خشک آفتابیِ تابستان، بسیار مؤثر بود؛ زیرا که، وقتی هوای داغ از روی طول استخر که در امتداد درازای حیاط و در جهت جریان طبیعی هوا ساخته شده بود میگذشت، تا به داخل خانه برسد خنک و نمناک میشد. در روزهای گرم، خصوصاً وقتی میهمان داشتند، همگی به دور و اطراف آب جمع می شدند و ساعتها با شنا کردن و آبپاشی به یکدیگر، به خندیدن و خوشی می گذراندند

در دو طرف استخر، دو باغچۀ بزرگی بودند که در هر فصل سال از گلهای متداول آن فصل پر می شدند. سمت راست حیاط یک درخت بزرگ یاس دیواری قرار داشت که قسمتی از آن به یک چهارچوب بلند و محکمی که پدر پروانه ساخته بود تکیه داده بود و قسمت دیگرش، به روی لبۀ دیوار پیش میرفت. این درخت – به هنگام تابستان – معمولاً پوشیده از گلهای یاس سفید و معطر بود. بچه ها با این یاسها دستبند و گردنبند درست میکردند و به کسانی که دوست داشتند هدیه می دادند. بعد از درخت یاس، درخت بلند گیلاس و در امتدادش، داربست عظیم درخت انگور بود که انگورهای شیرین و درشت و سبز و بی هسته اش حدود اواخر تابستان میرسیدند. این درخت هم بقدری بزرگ شده بود که قسمت زیادی از آن به روی پشت دیوار خانه رشد کرده و در دسترس رهگذران قرار گرفته بود تا هرچه می خواستند خود را از خوشه های پربارش دلسیر کنند. برای آنکه پرنده ها به خوشه های رسیدۀ آن آسیب نرسانند، مادر آنها را – روی شاخه – یک به یک در کیسه های سفید مَلمَل که خاصِ اینکار دوخته بود قرار می داد تا موقع چیدنشان بشود. داخل باغچۀ سمت چپ حیاط، داربست چوبیِ بسیار بزرگِ دست سازِ دیگری بود که دو درخت بزرگ و زیبای گل رز قرمز و صورتی معطر را بر دوش خود سوار داشت. چند شاخه ای از آن رُزها هم همیشه در گوشه و کنار داخل خانه، در گلدانهای ظریفی دیده میشد

و اما درانتهای باغچۀ سمت چپ استخر، درخت توت بزرگی بود که عمرش شاید به صد و بیست سال میرسید. توت تکانی یکی از سنتی ترین مراسم متداول در این خانواده بود و همیشه در طول یک میهمانی مفصل با حضور دوستان و فامیل و همسایه ها انجام می شد. این گردهم آیی ها با گپ زدنها و شوخی و خندۀ میهمانان در طول نوشیدنِ چند چای تازه دم و چشیدنِ پیش غذاهای رنگارنگ و لذیذ شروع میشد، بعد به توت تکانی می کشید و سرانجام به صرف شام و رقصیدن به آوای موزیکهای متنوع، تا پاسی از نیمه شب ادامه می یافت

هنگام میهمانی، روی تراس پهن مُشرف به حیاط که تا دو سه پله از سطح باغچه ها ارتفاع داشت، معمولاً مادر میز پذیرایی را می چید و روی آنرا از شیرینی ها و کیکهای دستپخت خودش تا میوه های تازه ای که از درختان حیاط چیده بود تزیین میکرد. سماور را هم که مثل همیشه جزء لاینفک میهمانی هایشان بود، روی میز کوچک دیگری در کنج تراس قرار می داد و می گذاشت تا آنقدر قل بزند تا درست قبل از نوشیدن، چای معطر را به رویش دَم کند

هنگام توت تکانی، معمولاً یکی دو نفر به بالای درخت میرفتند تا شاخه های پر بارش را بتکانند. باقی افراد شمد بزرگی که مخصوص اینکار استفاده میشد را زیر آن میگرفتند تا توتهای ریزان را جمع کنند. معمولاً هر کسی سعی میکرد که توتها روی سرو لباسش نیافتند چون به هر جا می افتادند، از شهد خود آنجا را نوچ و چسبنده میکردند. ولی گاهی شیطنت آنهایی که بالای درخت بودند گُل میکرد و تا کسی را غافل می دیدند، شاخه ای را روی سرش می تکانیدند و از عکس العملهایش می خندیدند

در این مراسم معمولاً چندین کیلو توت بدست می آمد که نه تنها همۀ حضار به دل سیر می خوردند، بلکه باقی آنرا با سخاوت کامل برای کسانی که به دلیلی موفق به حضور نبودند کنار می گذاشتند

پروانه که همیشه دوست داشت دور و اطرافش شلوغ و خانه اشان پر از میهمان باشد، عاشقِ روزهای توت تکانی بود و بیشتر از هر میهمانیِ دیگری از آن استقبال میکرد. همچنین به او فرصتی می داد تا مهارتش را در بالا رفتن از درخت توت به نمایش بگذارد؛ کاری که بچه های هم سن و سالش کمتر جرأت انجام آنرا داشتند


بخش دوم

صورتهای پنهان در پشت نقابها

بی اعتنا به زندگی ساده ای که در چهاردیواریِ خانوادۀ افراد میگذشت، در سطح کشور، زندگی آنچنان که باید خوب و امن نبود. خفقانی که حکومت فرمانروای کبیر در سرزمنیش ایجاد کرده بود همچنان شدید و شدیدتر میشد و رشد بیش از حد آن، دیگر داشت به نقطۀ غیر قابل تحمل مردم میرسید. تجاوز رژیم به حریم آزادی مردم حتی به نوشتارهای کتابها هم کشیده شده بود. آنها هر کتابی را خط به خط میخواندند و اگر محتوای آنرا نمی فهمیدند و یا حس میکردند که اشارۀ ضمنی ای به ضعفهای حکومتی و سیستم اداره کردن مملکت دارد، انتشار و دسترسیِ به آنرا غدغن میکردند. در اختیار داشتن چنین کتابهایی، موجب مجازاتهای بسیار سنگینی میشد. در جایگزینیِ آن کتابها و برای شستشو دادن مغز مردم خصوصاً جوانان، خودشان کتابهایی را راجع به فرمانروای کبیر و دارو دسته اش انتشار داده بودند که تماماً مملو از اَجهاف غیر قابل باور و چه بسا تمسخرآمیزی بود. به این ترتیب، نه تنها به روی انتشارات کنترل کامل داشتند، بلکه موارد ارتباطات جمعی و منابع عمومی خبری را نیز شدیداً محدود کرده و سعی بسیار داشتند تا صدای بیان هر حقیقتی را، قبل از شنیده شدنش خفه کنند. آنها از هر وسیلۀ مدرنی نیز که ممکن بود برای آگاهی و منظم نمودن مخالفین برعلیه حکومت استفاده بشود واهمۀ وصف ناپذیری از خود نشان میدادند و تا آنجا که از دست و قدرتشان بر می آمد، استفادۀ از آنها را هم محدود و ممنوع میکردند

با همۀ این سختگیریها، پیامها راه خود را به شنونده هایشان می یافتند و کتابهای غدغن شده کما بیش و پنهانی، در میان مردم دست به دست میگشتند. پدر پروانه همیشه گوش به زنگ چنین کتابهای اصیل بود. هر وقت شانسی می آورد و دستش به یکی از آنها میرسید، قبل از آنکه به دیگری پاس بدهد، به اتفاقِ خانواده اش  آنرا میخواندند و جزئیات آنرا با هم بحث میکردند. با وجودیکه بچه هایش خیلی جوان بودند، دلش می خواست که آنها را آگاه به مشکلات اجتماعی اشان نگاه بدارد و اینکه بدانند در دنیایی که زندگی می کنند چه میگذرد تا فکرو روحشان برای یک انقلاب احتمالی آماده باشد

روایت گوییها در مورد حکومت جاری و بررسیِ خوبیها یا بدیهایش و اثرشان روی زندگی مردم، از سر میز شام شروع میشد. بعد از یک شام طولانی و بحث در مورد مسائل اختناق آورِ حاکم، با خواندن کتابهای ممنوعه در اتاق نشیمن، پای شومینه، به یادگیریها و بررسی هایشان ادامه میدادند. همۀ افراد خانواده چنین ساعاتی را که باعثِ ارتباط و نزدیکیِ بیشترشان به همدیگر میشد خیلی دوست داشتند و قدر میدانستند. به خوبی میدانستند که کنج خانه اشان امن ترین جایی بود که بدون وحشت از ناظران، می توانستند هر چه در فکر داشتند به زبان بیاورند؛ و چه بسا نقطه ضعفهای مربوط به فرمانروا را به تمسخر گرفته و بخندند


برای دانستن بیشتر در بارۀ کتاب اینجا کلیک کنید
برای دانستن بیشتر در بارۀ نویسنده اینجا کلیک کنید
برای سفارش کتاب اینجا کلیک کنید
To Connect to the Books’ Social Media, Please Click Here.

برای دسترسی به شبکه های اجتماعیِ کتاب اینجا کلیک کنید